واجها گم می شوند

حرفهایم شبیه حرف نسیت

دیگر زبان شعر مرا نمی فهمی

عمیق مثل بچه های دو ماهه

کنار شعر گریه می کنم

که تو را بهانه گرفته ام

شعر می خوانی

ساده

لالا لالا لالایی

تا خوابم ببرد

بهانه نگیرم

بهانه تو



تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ | 21:22 | نویسنده : chess1370 |

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 حافظ شیرازی



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ | 1:9 | نویسنده : chess1370 |

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ------ سخن شناس نِه‌ای دلبرا خطا اینجاست

سَرَم به دُنیی و عُقبی فرو نمی آید ------ تَبارَکَ الله از این فتنه‌ها که در سر ماست 

در اَندَرون منِ خسته دل ندانم کیست ------ که من خَموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده بُرون شد کجایی ای مُطرِب ------ بِنال هان، که اَزین پرده کار ما بِنَواست

مرا بِکارِ جهان هرگز التفات نبود ------ رُخ تو در نظر من چِنین خوشش آراست

نَخُفته ام ز خیالی که می پزَد دل من ------ خُمار صد شَبِه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم ------ گَرَم بِباده بِشویید حق بِدست شماست

از آن بِدِیر مُغانَم عزیز میدارند ------ که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده میزد آن مُطرِب ------ که رفت عمر و هنوزم دِماغ پُر زِ هَواست

ندای عشق تو دوشَم در اَندَرون دادند ------ فضای سینه حافظ هنوز پُر زِ صداست

شعر از خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

شاعر بزرگ غزل سُرای ایران زمین                                                      خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

هزاران درود و احترام بر روان پاک و بلندش



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 11:45 | نویسنده : chess1370 |

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت 

اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ | 14:29 | نویسنده : chess1370 |

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

از: فاضل نظری

-------------------------------------------

دفتر عشق:

هنوز در سفرم ... از نگاه تو تا دل



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ | 11:0 | نویسنده : chess1370 |

بــا مـَن از بـودن بـگـــو.. .

گـوشــم را کــَـر کـرده

هـیـآهـوـےِ نــَـبودنـتـــ ـــ ـ ../ .


"شاعر: ناشناس"



تاريخ : یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ | 10:25 | نویسنده : chess1370 |
اینکه گاه میخواهم کز تو دست بردارم
حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

با تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز
از حضور یک دره در میان خبر دارم

عشق من! اگر تقویم چند سال پس میرفت
میشد این مزاحم را از میانه بردارم

مشکلم بهار توست در خزان من آری
آنچه پیشِ رو داری من به پشت سر دارم

ورنه خوب میدانی بی توقف و جاری
دم به دم به سوی تو مهر بیشتر دارم

ورنه دوست میدارم سوی تو پریدن را
با تو پر کشیدن را تا که بال و پر دارم

حسین منزوی



تاريخ : دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ | 10:58 | نویسنده : chess1370 |

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
 وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
 چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
 ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی
مرا در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
 ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
 پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
 ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
 اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
 بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

مولوی



تاريخ : دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ | 10:58 | نویسنده : chess1370 |

با کلیدی اگر می‌آیی
تا به دستِ خود
از آهنِ تفته
قفلی بسازم.

گر باز می‌گذاری در را،
تا به همتِ خویش
از سنگ‌پاره‌سنگ
دیواری برآرم. ــ

باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.



قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخی،
به هنگامی که
اینان همه
نیستند

جز سؤالی
خالی
به بلاهت.



هم بدانگونه که باد
در حرکتِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سایه‌یی‌شان باید
گر بر آن سرند
که حقیقتی یابند.

هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبشِ شاخساران و برگ‌ها ــ

و عشق
ــ کز هر کُناکِ تو ــ



باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.

احمد شاملو
خردادِ ۱۳۴۵



تاريخ : دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ | 10:58 | نویسنده : chess1370 |
.: Weblog Themes By scmsf:.